تبليغاتX
متفاوت

متفاوت

احساس، فکر و ديد متفاوت(عشق، هنر، فیلم و.. شناخت انسان در ابعاد گوناگون: مطالعات فرهنگی)

مطالعات فرهنگی

علم/ دانش/ معرفت/ فرهنگ/ گفتمان

( / به معنای يا است در نوشته های من)

آيا امکان دارد يک ضد علم و نقد کننده و زير سوال برنده و به چالشهای بنيانی کشاننده علم خودش بشود جزئی از آن، علم شود، از آن فراتر يک رشته از رشته های رسمی و اکادميک. جُک می شود، اصلا مطالعات فرهنگی از آنجا آغاز شد که به مخالفت با سيستم موجود آکادميک و کلاً قدرت و گفتمان غالب و مرسوم پرداخت. او ضد رشته ای و فرا رشته ای بود، آنگاه بشود خودش يک رشته ؟!!!!

اينهم همان قدرت و هژمونی گفتمان مدرن است که يک ضد خود را تبديل به جزئی از خود کرده، آنرا استحاله کرده و قدرت و اصالت آنرا از آن گرفته، حال در ايران اين موضوع دو چندان می شود چون هر دو وارداتی و تقليدی هستند. تقليدی دست و پا شکسته. چه شود! کپی برداری از يک چيز استحاله شده.(علم به معنای مدرن مد نظر است. اغلب شامل علم پوزیتیوستی. Scienceعلم  =   در مقابل دانش = knowledge ، علم نوعي دانش است.)

چند روزه که دارم در مورد روشهای تحقيق مطالعات فرهنگی مطالعه می کنم. مثلا روش تحليل گفتمان. ولی هنوز به آنچه می خواستم نرسيدم، تازه به چيزهايی هم که می رسم يا به جامعه ما ربطی ندارد.مثل بازتوليد اختلاف طبقالی در سيستم آموزشی. يا نمی شود در اين سيستم کپی برداری شده از آکادميک مدرن آنرا اجرا کرد. مثلا کار چند ماه و يک سال نيست. بايد چند سال وقت بگذاری. حداکثر در 6 ترم بايد تمام شود. اضافه سنوات می خوری. نمره کم می کنند. اخراج می شوی. يا اينکه نه چيزی را رد نه تاييد می کنی!!!! مگر می شود، آزمون پذيری در علم کجا می رود!!

تازه وقتی که بررسی و مطالعه می کنم با خودم فکر می کنم چرا حتی اساتيد ما حتی به اين روشها اشاره ای هم نکردند. درس دادن و رفرنس دادن پيش کش. البته طبيعی است. توضيح دادم. اينها هيچ، می سازيم. از اين متعجم و حرس می خورم که يک عدد استاد مهم اين رشته در ايران به من و پايان نامه من گير می دهد که روش آن مطالعات فرهنگی نيست. نمی دانم بخندم يا گريه کنم. چون هم خنده دار و هم گريه آور است. هيچ کس نيست به او بگويد مگر در طی اين چهار پنج واحدی که خودت به ما درس دادی اشاره ای کردی؟! يا يک رفرنسی معرفی کرده ای. درس دادن، ترجمه کتابهای آنها و غيره بخورد سرمون. نوشتن که مگه رويا می بينيم. می شود عجايب 8 گانه.   

به اميد يا نا اميدی آينده اي بهتر! 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 15:16  توسط رشیدی  | 

نظر دادن در وبلاگ

 چرا؟؟؟؟؟

وبلاگ رسانه ای دو طرفه، مخاطب فعال و دارای نقش مستقيم.

دادن انرژی به هم. انرژی های عاطفی و انگيزه ای.

اظهار تعلق و علاقه و افزايش و استحکام روابط دوستی

اصلاح و دقيق تر شدن نوشته ها و ديدگاهها و تفکرات، احساسات. و توليد افکار و نوشته های بهتر با مشارکت همديگر

آگاهی از ديدگاه ديگران در مورد موضوع مورد نظر

اينکه می فهمی چه ميزان برای مخاطب دارای اهميت بوده اگر اصلا مهم نباشد موضوع را ديده و متن را حتی نمی خواند، اگر مهمتر باشد آنرا نگاهی می اندازد و سرسری می خواند. اگر مهمتر دقيق می خواند تا آخر، اگر خيلی مهم باشد علاوه بر اينها، نظر هم می دهد، حال چه مخالف چه موافق باشد.

شما قضاوت کنيد چقدر مهم است.

حالا هی نظر نديد. البته به خودم هم برمی گرده. چون خودم هم تنبليم می ياد.

 

اين بود چند نکته در مورد نظر دادن در وبلاگها، که با برخورد با نظرهای کم، نظرهای تبادلی، يعنی اگه چيزی نوشتی در وبلاگ طرف مقابل او هم جواب می دهد، و نيز در رابطه با نظر دوست عزيزم میثم که به من لطف دارن و با وبلاگ من سر و کله می زنند اشاره کردم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:40  توسط رشیدی  | 

ديروز چگونه گذشت

ديروز روز تولد دختر پيامبر اسلام كه درود و سلام بر او باد بود. روز مادر و روز زن.

من چند ساعتي به وبلاگم ور رفتم و كمي تغييرات در آن به وجود آوردم. و چندتا سايت و وبلاگ قالب ساز را مرور كردم. ولي قالب مورد نظر و پسند خود را پيدا نكردم. اگه شما يه قالب زيبا و حرفه اي سراغ داريد خبر كنيد. قالب خودم زيبايي مورد نظرم را تا حدي تامين مي كنه ولي ساده ست. مثلا قالب وبلاگ "خداي من" تقريبا حرفه اي است، و امكانات و قسمتهاي مختلفي دارد. مثلا در لينك.  اگه كسي مي تونه كمك كنه در اين مورد.

شب، بعد از شام، به سراغ تلويزيون رفتم و طبق معمول يكشنبه ها، برنامه سينما ماوراء و فيلم هاي معنا گرا و معمولا زيبا. فيلم "گاهي به آسمان نگاه كن " به كارگرداني كمال تبريزي. لذت بردم و براتون در مورد آن خواهم نوشت. مي شود كتابي در مورد آن نوشت. شايد بعدها بنويسم. بعد نقد فيلم با حضور كارگردان و نويسنده. نشد نقد را كامل ببينم چون رفتيم منزل مادر و كيكي كه خريده بودند خورديم. آنجا داشتند برنامه كوله پشتي را مي ديدند. مهمان آن برنامه، زني تازه مسلمان از كشور آمريكا بود. واقعا انسان عجيبي بود. دين و قرآن را، با تمام وجودش گرفته بود.  انساني كه با قرآن حرف مي زد و اشك مي ريخت، مي خنديد.. در دنيايي ديگر زندگي مي كرد. دنيايي كه ما در اين هياهوها از آن دور شده بوديم. گاهي به آسمان نگاه كن. جالب بود هر دو به هم مربوط بود فيلمي كه ديدم و برنامه اي كه گفتم. انسان گاهي اينگونه به وجد مي آيد. او مي گفت من در دنياي مدرن و مرفه آمريكايي زندگي مي كردم و از وسايل "مارك دار" استفاده مي كردم و اصلا اسلام را نمي شناختم و اصلا با آن تماسي نداشتم و در زندگي من هيچ نماد و نشانه اي از آن نبود. ولي آمد و من اينگونه شدم. الآن چندين فرشته مارك دار مرا همراهي مي كند و مرا ياري مي كند در اين راه. من با تمام وجود آنها را احساس مي كنم.(اینم یک لینک در بازتاب)

و بعد سريال نرگس، سريالي كه براي اولين بار دوست پسر و دوست دختر و ارتباط آنها را در تلويزيون نشان مي داد!!!!

بعد يك مقاله در مورد گفتمان  و به ويژه ازنگاه فوكو از دكتر تاجيك خواندم كه برايتان از آن بيشتر خواهم نوشت.

خوابيدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:51  توسط رشیدی  | 

کابوس مدرن

      

سينما4، فيلم محاکمه، کافکا( بر اساس رمان معروف او)، نقد فيلم: استاد دکتر پاينده (از بهترين مترجمين و متخصصين مطالعات فرهنگی، ادبيات، هنر و نظريات روانکاوی در ايران ).

 

 ترسناک، وحشت انگيز، به شکل خواب، بدون زمان و مکان، بدون روال معمولی، بدون روايت معمولی، اشکال مبهم، داستان درهم. دارید خواب می بینید.

هنر سوررئال، نمود واقعيت در درون ما، در ضمير ناخودآگاه ما. روانکاوی. خواب، خواب ديدن.

هراس از سلطه نيروهای ناشناخته بسيار قوی بر تمام ابعاد وجود زندگی انسان. نيروهای تنفر برانگيز، نيروهای جامعه مدرن.

داستان فردی متهم و بی گناه که به دنبال تبرئه خود است. ولی همه چيز فاسد و ناعادلانه است. همه چيز صوری، همه چيز بر خلاف تصوری که از آن دارد. هيچ چيز درست و آنچه بايد باشد نيست.

فردی که هميشه مورد اتهام است. انسان مدرن. هميشه بر زير نظارت و سلطه است.

در نهايت در برابر اين نيروها و گفتمان غالب تسليم می شود و تن به مردن می دهد يا به نوعی پيروز می شود از اينکه خود را تابع آنها نکرده و به پيروی از آنها تن نداده است. ( ناخودآگاه حسين پسر علی که درود بر او باد از ذهنم گذشت.)

فيلم تصويری خاکستری. مانند نقاشی های پست مدرن مبهم و دارای خطوط بلند و شکسته و زاويه های بسته، گرفتار در چارچوبها و مکعبهای به هم پيوسته. سلطه ديوارها و بناها عظيم و ابهت آنها در برابر انسانهای از هم گسسته. بناهای تودرتو و بزرگ گيج کننده.

ضعف نااميد کننده انسان مدرن در برابر ساخته های مدرن، قانون مدرن، ساختمانها و معماری مدرن، انسانهای صاحب قدرت مدرن، قدرت های مدرن، نظارت مدرن، سلطه مدرن، گفتمان مدرن ..... .

اینم یک لینک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 5:34  توسط رشیدی  | 

خانه

اینم لینک استاد گرامم دکتر فکوهی.

واقعا در رشته انسان شناسی خوب کار کرده و می کنند.

اگر همه اعضا هیات علمی اینگونه فعال بودند چه می شد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 12:46  توسط رشیدی  | 

زیدان با ادب

افراد با ادب بلد نیستند فحش بدهند!

این بر می گردد به تجربه زیسته اونها. آنها هنگامی به آنها توهین می شود و بسیار عصبانی می شوند راه مقابله ای جز مقابله فیزیکی باقی نمی ماند. البته معمولا افرادی صبور هستند و معمولا با سکوت و حرکات صورت مانند اظهار خشم و.. عکس العمل نشان می دهند. ولی برخی توهین ها عکس العمل های دیگری را به دنبال می آورند. حال اگر در شرایط خاصی باشد همچون شرایط زیدان در آن زمان. و شاید این به ناخودآگاه آنها و یا ضعف آنها در مقابله زبانی برگردد.به هر حال نشان از این دارد که زیدان در جامعه و طبقه ای با ویژگی های خاص و با ادب بزرگ شده است.

من از اظهار نظر بی مورد گزارشگر تلویزیون خیلی عصبانی شدم. نامیدن کاری وحشیانه! و.. آیا اگر شخصی سیلی به شما زد باید آنطرف صورت خود را بیاورید که دومی را هم بزند. بله بهتر بود زیدان خود را کنترل می کرد ولی نکرد و جواب داد. شاید هر یک از ما بودیم همین کار را می کردیم. کاش رسانندگان خبر از ارزش گذاری و قضاوت های بی مورد دور می شدند.

یک جنبه دیگر موضوع. اهمیت کم و بی توجهی ما به صدمات و آسیب های زبانی است. کدام مهمتر است. صدمات روحی یا جسمی. صدمات آبرو یا.. .مثلا در احکام اسلام برای فردی که تهمت ناروای زنا به شخص دیگر بزند مجازات بسیار شدیدی در حد خود عمل زنا برای شخص تهمت زننده در نظر می گیرد.  

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 9:42  توسط رشیدی  | 

عشق ـ اطاعت ـ بندگی(۳): فاطمه

مخلوق+ بندگی/ اطاعت= مقام خدایی/ خالقی

خدا - محمد - علی - فاطمه

سوم: بندگی

 

راه به فعليت رساندن ظرفيت ها و استعداد هاي انسان چيست؟

اصلا چرا پرورش؟ مگر انسان خودش نيست؟ آيا چيزي بايد آشكار شود؟ يا چيزي بايد رشد يابد؟

به علت ظواهر، دنيا، لذات آني و ظاهري،.. قدرت ها، سلطه ها، غلبه ها، غلبه ساير جنبه هاي انسان بر جنبه هاي ديگر و انسان ها بر انسان هاي ديگر، برهم خوردن تعادل، ميان ابعاد متعدد انسان، ميان استعدادها و توانيهايش.

چون انسانها كاريكاتوري شده اند، مثلا دهانشان بسيار بزرگ و نامتناسب با صورتشان شده.

حال چرا اطاعت و بندگي خدا راه حل است؟ چرا بندگي او منجر به رشد و به فعليت رسيدن تواناييها و تعادل ميان آنها مي شود؟

چرا بندگي؟ راه ديگري نيست؟

بندگي چيست؟ اطاعت كدام است؟

چه كسي را بندگي و اطاعت بايد كرد؟

1- اطاعت : خدا

آفريننده و پروش دهنده تمام موجودات، جهانيان، عالم بر آشكار و نهان، آگاه بر گذشته و حال و آينده و قادر بي رقيب و بي حريف.

عالم به راه و مسير پروش. عالم به انسان از تمام ابعاد و زوايا، عالم به آغاز و فرجام انسان.

2- بندگي/ عبادت: انسان كوچك و ناتوان است، خدا بزرگ و توانا. انسان جزيي كوچك از آن كل بزرگ است. پس در مقابل آن بايد سر تعظيم فرود آورد. چرا سر تعظيم؟ (اه اه چه كاراي اوملي، چه كاراي مسخره اي)

چون:

1- خود او، كه گفتيم آگاه هست از همه چيز، سفارش كرده: "عبدي اطعني حتي .."

اي بنده من، مرا اطاعت كن تا مثل من شوي. تا من جايگاه و توانایي خود را به تو بدهم.

2- رشد از كم دانستن و كامل نبودن مي آيد از تواضع مي آيد. اگر خود را كامل و درست و خوب بدانيم كه ديگر نيازي به رشد و پرورش نيست، كه خود اين منجر به تكبر و غرور و ظلم و عدم حركت مي شود.

3- خود بندگي براي انسان نياز است، نياز به وصل بودن و تكيه داشتن به قدرتي بي حد و حصر و بي رقيب.

4- و لذت است، عبادت و بندگي لذت است. پرستيدن لذت دارد. خيلي نمي توان گفت از كجاست، مربوط به چه چيز است، آيا هميشه بوده يا در تاريخ جزء لذت ها شده. مثلا به علت ضعف انسان در مقابل طبيعت و لذت وصل شدن و پناه آوردن به قدرتي وراي آنها، شايد! بعضي ها، اغلب مذهبي ها، مي گويند فطري است؟ شايد، ولي اين فطرت چيست؟ من كه نتوانستم بفهمم؟ يه سرشت اوليه. شايد درست باشد. .. . من فعلا به اينكه اين لذت از چه سرچشه مي گيرد كاري ندارم. ولي مي دانم كه هست. چون حس كرده ام. خودم تجربه كرده ام.

   این مطلب را در زمان ایام شهادت دختر پیامبر اسلام نوشته ام و براي گذاشتن در وبلاگ تردید داشتم و می خواستم ارتباط بهتری ميان مباحث وبلاگ و علوم انسانی با این مطلب پیدا کنم و نیز از حالت صرف مذهبی بیرون بیاورم. مطلب شماره یک را نوشتم، ولی ادامه آن یعنی ارتباط عشق با اطاعت و بندگی را هنوز ننوشتم، و چون به نظرم این مطلب در حال بیات شدن بود. فعلا این را داشته باشید. از جهاتی هم بد نیست. خودتان کمی در این مورد فکر کنید، به نظر شما ارتباطي وجود دارد يا نه؟ چرا و چگونه؟. نظراتتان را برایم بنویسید. منم به زودي مي نويسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 18:19  توسط رشیدی  | 

Persian Rap Center

اینم یکی از مزایای فضای مجازی است. از تولید به مصرف فرهنگ. تازه چیزای خوبی هم از لابلای اینها در میاید و هیچ نیازی هم به مجوز و مسایل مختلف رسمی و غیره هم نیست و ارتباط مستقیم بین سازننده ها و مخاطبان وجود میاید. خیلی مزایا دارد و بحث های مفصلی می توان در مورد آن داشت.

این در مورد لینک وبلاگ مرکز رپ فارسی بود.

من حتما باید در این مورد  و این سبک ها بیشتر بنویسم. چقدر چیز هست که باید بنویسم و چقدر وقت تنگ. شاید هم من عجله دارم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 17:58  توسط رشیدی  | 

عشق - اطاعت - بندگي (1)

 

آتش عشق است اين بانگ ناي و، نيست باد     

هركه اين آتش ندارد نيست باد

       

اول:عشق               

 

عشق چيست؟ از كجا مي آيد؟

از دوست داشتن ها؟ از لذتها؟ از هماننديها؟ از نزديكي ها و با هم زندگي كردن ها؟ از همدردي ها؟ از نياز به هم داشتن ها؟ از آرزوها؟ از حمايتها؟ از تمايل به كامل ها و خوبها؟ از تمايل به زيبايي ها؟ و شايد از ترسها و قدرتها؟

شايد از همه و شايد از هيچ كدام!

من ادعا مي كنم كه تقريبا از همه اينها. ادعاي من هم، چند دليل دارد: 1- تجربه شخصي 2- منطق و دلايل عقلاني 3- هركسي كه نفي مي كند، نقض بياورد.

حال بايد بگوييم عشق خودش چيست؟

لذتي ست؟ حالتي ست؟ احساسي ست؟ منطقي ست؟ يا شايد اصلا نيست.

اين سوال را به همين صورت رها مي كنم، چون سوال بسيار سختي است و زمان و بحثي مفصل و جدا گانه مي خواهد، تازه اگر به جايي برسد. البته كمي در مطالب قبلي به آن پرداختم.

ولي اين عشق ميزان دارد. از تمايل ساده آغاز مي شود از دوست داشتن و محبت مي گذرد و به فنا در معشوق منتهي مي شود. حال دوست داشتن يعني چه؟ من فردي را دوست دارم براي اينكه از او لذت مي برم، از او مي ترسم .. (به خط دوم مراجعه كنيد). 

يك مساله اينجا است. دوست داشتن براي خود است يا براي معشوق؟ آيا او را دوست دارم براي خودم يا براي خودش؟ شايد سوال بي خود و گمراه كننده اي باشد.من مي خواهم از اين تشويش ها و ترديد ها بيرون بيايم. پس مي گويم كه دوست داشتن از يك لذت مي آيد يا شايد از گريز از درد. يا حداقل از اينجا آغاز ميشود. از يك نياز مي آيد. پس براي انسان مهم مي شود و سعي مي كند معشوق و رابطه بهره برداي خود از او را حفظ كند. چگونه؟ بايد خود را با شرايط او تطبيق دهد. خواه غذايي كه بعد از خوردنش بايد سختي هضم آن و دفع مواد زايدش را به جان بخرد، يا معشوقه اي كه بايد در خدمت او باشد و ناز و کرشمه او را بخرد و سختی های را تحمل کند. حال ممکن است بگویید عشق همه اش لذت است. منم موافقم، ولي آن نهايت عشق است، جالب شد. رسيديم به همان چيزي كه مي خواستيم، درجه عشق، نهايت دوست داشتن كه ميشود عشق. ولي معمولا با گذشتن از مراحل قبلي به اين درجه مي رسد.

شايد خنده دار باشد در مورد عشق و احساس منطقي حرف زدن. ولي چه كنيم كه كار ما، علوم انساني هاي مدرن همين است. البته منم خيلي منطقي و خط كشي شده فكر نمي كنم، با اين حال سعي ميكنم با الهام از روش هاي جديد شايد هم قديمي به ويژه روشهاي رشته خودم، اين مشكل را كمي رقيق كنم، مثلا همانطور كه قبلا نوشتم، از تجربيات عملي خودم استفاده كنم. شايد به پست مدرن نزديك شوم.

در ادامه مي خواهم به نتايج عشق بپردازم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 18:36  توسط رشیدی  | 

موضوعات پراکنده/ انسان

نوشته های من یه جورایی به هم وصل است و همه، همانطور که در معرفی خودم نوشتم مربوط به انسان و ابعاد مختلف آن است. حتی سعی می کنم در بیان تجربه شخصی این نکته را در نظر داشته باشم و به عنوان یک انسان تجربه خودم رو بیان کنم. همچون یک مثال، مثالی که واقعی ست و خودش تجربه می کند، خودش رو میبیند و می نویسد. می توان آنرا برای دیگران نیز تعمیم داد.  البته کار سختی است. امید که بتوانم.

این خودِ مطالعات فرهنگی است. یعنی مطالعه انسان، از زوایای و جوانب مختلف، انسانی که متاثر از فرهنگ و تاثیر گذار بر آن است. می توان گفت مطالعه انسانها. برای این کار به حیطه های روانشناسی و روانکاوی، ذهن و فلسفه، ادبیات و متن، هنر و رسانه وارد می شود و برای تحلیل و شناخت انسان از همه بهره می برد. تقریبا بدون مرز ، با موضوع انسان- البته نه پزشکی- ، با استفاده از روشهای مختلف و گاهی عجیب. که یکی از این روش ها خود-نگاری است. یعنی تجربه یک انسان و تحلیل آن. (مراجعه کنید به زندگینامه.. )

دلیل دیگر نوشتن موضوعات مختلف این است که من یک انسان هستم، دارای ابعاد و زوایای گوناگون و علایق و سلایق متفاوت و مختلف و شاید گاهی به ظاهر متضاد، ولی همینم که هستم - شاید به هویت چهل تکه (Bricolage ) انسان دوران مدرن برگردد- و می خواهم آنرا از کانال کلمات ثبت کنم و انتقال دهم.

همانطور که گفته بودم همراهی و راهنمایی مخاطبان فعال برایم امری حیاتی است. امیدوارم که بتوانم این راه را به درستی و با کیفیت ادامه دهم.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 5:38  توسط رشیدی  | 

 

 

 

 

 

 

 

اینم سه تا لینک در مورد فیلم:

سیمون جادوگر

جادوگر خطر می کند

Simon Magus

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 17:56  توسط رشیدی  | 

قدرت عشق/The power of love

سایمون

 

   سینما ماوراء ـ فیلم ـ تقریبا قدیمی ـ سایمون ـ جرم ـ پلیسی ـ علوم ماوراء طبیعی ـ گیاه ـ حس احساس ـ گیاه با احساس ـ گیاهان احساس دارند ـ قابل مشاهده با دستگاه های خاص ـ قاتل ـ کشف قاتل.

   تله پاتی ـ ذهن ـ روح ـ نیروهای درونی انسان ـ نیروهای باطنی انسان ـ قدرت ـ قدرت ـ فرار از شلوغی ـ فرار از مردم ـ زندگی معمولی ـ آرام  ـ بدون زواید دست و پاگیر ـ طبیعت  ـ روح انسان.

   خیابان ـ برخورد ـ دختر ـ پرسشنامه ـ سوال ـ مذهب ـ نگاه ـ نگاه ـ نگاه نگاه ....... عشق ـ عشق ـ عشق ـ ضعف ـ ضعف ـ احساس ـ برق نگاه ـ نفوذ نگاه ـ درون ـ ارتباط درون ـ  نفهمیدن زبان ظاهری ـ انگلیسی لهستانی ـ قهوه ـ coffee coffee ـ نگاه ـ نگاه ـ تردید ـ حرکت ـ کافی شاپ ـ نگاه ـ نگاه ـ نظاره ـ تبادل احساسات ـ عشق ـ نشاط ـ دختر ـ برق نگاه ـ شور ـ ضعف ـ سکوت - مشکل زبان ـ خدا حافظ ـ نگاه نگاه..  .

   رقیب

   غرور ـ تله پاتی ـ تمرین ـ بهترین ماشین ـ معروفیت ـ مشهوریت ـ تمرین ـ رایانه.

   دوئل

   رقیب ـ رقابت ـ مشهور ـ کار خارق العاده ـ گور ـ خاک ـ دفن ـ خفگی ـ اضطراب ـ آمادگی ـ خاک ـ خاک ـ خاک ـ سه روز ـ زنده ـ برنده.

   سایمون ـ خلاصی ـ رهایی ـ از مردم ـ گور ـ خاک ـ خفگی ـ آرامش ـ سیگار ـ لم دادن ـ خوابیدن ـ خاک ـ خاک ـ خاک ـ سه روز ـ نفس نمی کشه ـ مرده ـ بازنده ـ خاک ـ خاک ـ دفن.

   زنده ـ زنده زنده! رهایی ـ قرار ـ دیدار ـ عشق ـ عشق ـ عشق........  .

 

   نمی دونم چرا  جریان اتفاق ولی شاید باید عشق بنویسم تا حالا سه تا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 23:11  توسط رشیدی  | 

عشق شوری در نهاد ما نهاد

در مورد عشق خیلی مطالب هست که باید گفته بشود و من سعی می کنم در این موضوع بیشتر بنویسم.

یک جنبه، بحث تکراری عشق مجازی و حقیقی و چیزایی شبیه به این هست. من عشق رو دوست داشتن و احساس تعلق تعریف می کنم . دوست داشتن می تواند درجات یا میزانی داشته باشد از حدهای پایین و خیلی کم تا درجات و میزان بسیار زیاد تا حد فنا و ندیدن خود در برابر معشوق. از طرفی نیز میتواند نسبت به هر چیزی باشد، از یک مداد گرفته تا یک کتاب، میوه، یک گیاه، یک حیوان، یک انسان و حتی خدای ویا شاید نسبت به یک کار یا حالت روانی یا.. . به هر چیزی می توان علاقه داشت به هر میزانی، حالا دعوا بر سر این است که به این علاقه در چه مرزی و نسبت به چه معشوقی، عنوان عشق داده می شود. به نظر من یک دعوای بی مورد و زرگری است. و جدا کردن آن هم باز شاید به دوران مدرن و مرزبند های آن برگردد. در این دوران باید همه چیز دقیق مشخص شود، حد و حدودش، فاصله ها باید حفظ شود. تداخل ها نباید صورت گیرد. اینها از ضروریات و شالوده های گفتمان مدرن است- حالم ازش بهم می خورد-. در قدیم در بسیاری از فرهنگ ها و زبانها چنین اصلاح و چنین مفهومی نداشته ایم. همان دوست داشتن بوده شدت و ضعف داشته، ولی به این سبکی که ما می فهمیم از این واژه(عشق) نبوده.

در اینجا من بر اساس برداشت خودم علاقه بیش از حد معمول را عشق می نامم، این حد معمول چیست یعنی علاقه ای که شخص را از حالت طبیعی بیرون می برد، از قواعد معمول خارج می کند. همان طور که گفتم مرز دقیق نمی توان برای آن مشخص کرد،پس به همین بیان بسنده میکنم.

مهم این احساس، مهم این شور است، مهم این ست که باید عاشق بود و عاشق زندگی کرد. مهم این است که عشق از درون انسان سرچشمه بگیرد. از درون زیبا و شگفت انگیز او. البته می توان در مورد تفاوت های عشق نسبت به معشوق های متفاوت سخن گفت. ولی به نظر من هر عشقِ واقعی، مهم، قابل احترام و حتی پسندیده است. حالا می خواهد به کاری خاص باشد، به یک فرد باشد، به پرودگار جهانیان باشد و هر عشقی که از طبیعت انسان سرچشمه گرفته باشد.    

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 1:10  توسط رشیدی  | 

ای عشق همه بهانه از توست! 

 

   

من تو بحثهاي عشقي و ادبي از نظر نوشتني و مطالعه ضعيفم. ولي خیلی علاقه دارم، شايد مساله به اين برگرده كه چندان فرصت مناسب براي من پيش نيامده كه مثلا كتابهاي داستاني و ادبي و شعر بخونم. نه اينكه نخوندم و نمي خونم ولي نسبت به خيلي از دوستانم و كسايي که به اين حوزه هاي علاقه دارند خيلي كم كارم.

ولي وجوه ديگر اين موضوع، وجه عملي و تجربي و نيز استعداد و زمينه هاي واقعيه. از ديدگاه علوم اجتماعي، تجربه زيسته اينجا مهم مي شه. يعني فرد در طي زندگي خود از ابتدا تا كنون چه تماسها، تجربه ها و برخوردهايي با اين موضوع داشته، يا به بيان ساده تر فرد در چه فضايي بزرگ شده. مثلا جو خانواده، اطرافيان، محيط، دوستان چگونه بوده. اينجا بحثهاي روانشناسي و روانكاوي هم پيش مياد. نظرات برگرفته از آراء بزرگترين اونها يعني فرويد. البته فرويد بيشتر جنبه هاي ن‍‍‍‍‍‍‍ژندي يا بيماري آنرا برجسته كرده. ولي كل بحث كه به نظر من مهمتره، اينه كه روان انسان بر اساس تجربه هاي گذشته او به ويژه در دوران نوزادي وكودكي شكل مي گيره و بسيار متاثر از آن دورانه و اصل و استخوان بندي روان در آن دوران پايه گذاري مي شه و تا پايان عمر انسان متاثر از آن است.

از بحث نظري بيرون ميام و ادامه مي دم كه مي خواستم بگم كه خودم فكر مي كنم از اين جنبه اوضاعم خوبه.

چند روزیه که بعد از مدتی دوباره دارم عشق رو تو وجودم حس می کنم.

انسان بدون اون واقعا چه جوری زندگی می کنه، من نمی دونم؟ نمی تونم؟

بعضی وقتا آنقدر غرق در این زندگی روزمره می شیم که یادمون می ره آدم ابعاد دیگه ای هم داره.

واقعا کی می تونه لذتی بالاتر از عشق رو به من نشون بده. من که سعی کردم خیلی چیزا رو تجربه کنم و نیز سعی کردم از همه چیز لذت ببرم . لذتی بالاتر از اون ندیدم. اینکه بدونی یکی دوستت داره و اونو دوست داری . اینکه یک لحظه نتونی بدون اون زندگی کنی. اینکه یک لحظه دوریش برات سخت باشه. اینکه یک لحظه از یادت نره و همیشه در هر حال تو ذهنت باشه. اینکه اینقدر از دیدنش به وجد بیای که نتونی ببینیش یا بهش زل بزنی. اینکه از دوستی و دوست داشتن اون به خودت ببالی. اینکه حاضر باشی تمام دنیا رو در مقابل اون عوض کنی در مقابل با اون بودن. اینکه از لذت بودن با اون، دوست داری داد بزنی . فریاد بزنی، بپری هوا، بدوی، به همه بگی. اینکه همش خوابشو ببینی. اینکه اشک بریزی، گریه کنی بی دلیل و دل نازک بشی . اینکه اشتهاد کم بشه از بس که فقط به اون فک می کنی و همش در حالت خاصی هستی، خیلی قابل گفتن نیست، مثل یک حالت خلسه، یک  حالتی که از درون در جوششی، نمی تونم با کلمات بیان کنم.

فک نکنی دارم تصوراتم را می گم، یا از توی  نوشته ها در اوردم. نه خودم تجربه کردم دارم تجربه خودم رو توصیف می کنم . شاید برای تو تکراری باشه.  ولی فک می کنم برای اونایی که تجربشو داشتن (عشاق) همیشه تازست. داغ مرا تازه نکن!

خوب. من می خواستم فقط یه چیزی بگم . بگم دوباره داره بهم یه نظری میندازه. عشقو می گم. خیلی بده که یادمون میره باید عاشق بود . باید روح رو قلقلک داد (یا روان یا هر چیزی که بگی . واقعیتش خودم هم نتونستم برای اون اسمی بزارم که منظور دقیق منو برسونه و برداشت دیگری نشه چون منظور من از روح همون روح به معنای عامه نیست). باید احساسات رو تحریک کرد. مگه فقط شهوت تحریک می شه.

 

 عشق شوری در نهاد ما نهاد        جنب وجوشی در دل شیدا نهاد!

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 15:15  توسط رشیدی  |