تبليغاتX
متفاوت

متفاوت

احساس، فکر و ديد متفاوت(عشق، هنر، فیلم و.. شناخت انسان در ابعاد گوناگون: مطالعات فرهنگی)

آیا زن، مکمل مرد است؟

آیا زن جنس دوم است؟

آیا زن مخلوق دوم است؟

آیا زن برای مرد آفریده شده است؟

آیا زن باید در خدمت مرد باشد؟

آیا زن باید فرمانبر مرد باشد؟

آیا زن وسیله ای برای مرد است؟

آیا زنان خود به این گزاره ها اعتقاد  و باور دارند؟

و آیا در عمل بر اساس آنها عمل می کنند؟

در جامعه زنان چه هستند؟ چه نقشی دارند؟ نقشی مثل سیاهان و اقلیتها دارند؟ و.................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:27  توسط رشیدی  | 

سرگذشت ذهنی خودم/ دانشجوی علوم اجتماعی/

       انسانی به دنبال اصلاح جامعه، نه اصلاح اطراف خود، نه بهتر کردن زندگی خود، فقط خود، ولی چون فکر می کرد و با تمام وجود لمس کرد که همه زندگی او به جامعه بستگی دارد و تا آن درست نشود نمی شود بهتر زندگی کرد. پس علوم اجتماعی یا جامعه شناسی را برگزید. در مقابل روانشناسی ، فلسفه یا الهیات یا ..

          داشت ریاضی می خواند در دبیرستان های تهران ، چه درسهای مسخره ای، یکی از یکی بی کاربردتر، یک سری فرمول و لغات و اصطلاحاتی که حتی یک بار در زندگی معمولی به آن برخورد نمی کردی و نیاز به استفاده نداشتی و به درد هیچ کجای زندگی من نمی خورد. فقط تا اول یا دوم دبیرستان بد نبود، و حداقل به رشد ذهن کمک می کرد. البته گاهی اوقات معلومات قابل استفاده ای هم بود، مثلا در زیست یا شیمی و بعد از دوم دبیرستان واقعا تخصصی و برای زندگی معمولی بلا استفاده بود.

          مشکلات این درسها و مشکلات دیگر همچون بی هدفی، بی تفریحی، بی همزبانی و .. فشار بسیاری بر این انسان می آورد، نوجوان و جوانی سردرگم، در این همه مسایل نمی خواهم چندان مشکلات و فشارهای مختلف روحی و ذهنی و را بیان کنم زیرا این رشته سر دراز دارد. و در بحثی مجزا و مفصل به آن پرداخت. به داستان ذهنم برمی گردم، با آن همه ذهنیات و افکار و ایده های جور واجور غربی، سنتی، ایرانی، مذهبی، مدرن و گاهی پست مدرن، چه شلم شوروایی، آش شله قلمکار هم از این آش ذهنی من مخلوط و محلول ساده تری بود. با اینحال که من از ابتدا ذهنم، منظم و طبقه بندی شده و با خط کشی های ریاضی پرورش یافته بود. ولی نمی شد. درسها و یا یک موضوع تا حدی منظم بود ولی هنگام ترکیب سخت می شد.(شاید هم مشکل از همین ذهن دوست دار نظم من بود، که می خواست همه چیز را به هم وصل کند و برای هر چیز یک جای مناسب در ترکیب پیدا کند) ترکیب آموزه های مدرن دبیرستان با افکار و ایده ها و روشهای سنتی جاری در جامعه و با آموزه های مذهبی و ...  خلاصه یک جاهایی به پوچی می رسیدم، یه وقتایی هم آرزوی مرگ می کردم، شاید اون دنیا بهتر باشه..، آخه از نظر ذهنی و جسمی فشار و مشکلات زیاد و لاینحل می نمود. ولی بلاخره زندگی کردیم پس حداقل باید مبارزه می کردم، چون از طرفی هم عادت نکرده بودم بشینم و نظاره کنم که چه می شود و چندان از این حرف خوشم نمی آمد که هر پیش آید نکوست یا چیزهایی شبیه به آن، فکر کنم تاثیر آموزه ها و تجربه مدرنیته و تا حدی مذهب بر من بود. تو زندگی خود را می سازی، هر کس مسئول است، سرنوشت هر کس به دست خود اوست، در راه اصلاح زندگی خود و جامعه خود بکوشید و.. .

     خلاصه دست بر قضا، زدیم و رشته علوم اجتماعی گرایش پژوهش گری قبول شدیم، پیش خودم گفتم دیگه اِندِشه، علوم اجتماعی آن هم گرایش تحقیق و پژوهش، بهترین بود، البته انتخاب اول من هم بود، فقط بدیش این بود که در دانشگاه آزاد بود، البته در تهران، ولی بعدها فهمیدم که خیلی هم فرق نداره و در برخی جنبه ها بهتر هم هست دانشگاه آزاد، مثلا استادا کمتر ادعا دارن و دانشجو آزادی بیشتری داره. البته سر جمع فکر کنم سراسری بهتر باشه. ولی به هر حال سرنوشت من این طوری رقم خورد. البته سراسری رشته ریاضی امتحان دادم و نوبت دوم، علوم قرآن، قبول شدم و نرفتم. شاید می رفتم بهتر بود. جزء انتخاب های آخریم بود. اولیاش همش کامپیوتر و یه چیزایی شبیه به اون بود. آخه به نرم افزار و برنامه نویسی علاقه خاصی داشتم، عاشق الگوریتم بودم. ولی نشد.

        جایی خوندم که انسانهایی که فکر می کنند خودشان مشکل دارند می روند روانشناسی، آنهایی که فکر می کنند ذهنشان مشکل داره می روند فلسفه و آنهایی که فکر می کنند جامعه مشکل داره می روند جامعه شناسی می خوانند، نمی دونم چه قدر درست است این حرف ولی یه چیزایی داره می گه.

ادامه دارد..

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 17:52  توسط رشیدی  | 

عیدِ همه مبارک

بزرگان گفته اند: عید روزی است که گناهی در آن روز نکنی.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 17:19  توسط رشیدی  |