تبليغاتX
متفاوت

متفاوت

احساس، فکر و ديد متفاوت(عشق، هنر، فیلم و.. شناخت انسان در ابعاد گوناگون: مطالعات فرهنگی)

سلام به همه دوستان قدیمی و بازدیدکنندگان جدید

بعد مدتها دوباره می خواهم بنویسم

به روز نشدن وبلاگ دلایل بسیاری داشت. از جمله مشغله زیاد٬ مسایل و مشکلاتی که در فضای وبلاگ نویسی وجود داره که منجر به کم و بی انگیزگی من شد و ... 

شاید در یک کلام بشود گفت وقت و حوصله نداشتم بنویسم و به روز کنم.

ولی مدتی است که دلم خیلی برای نوشتن تنگ شده. خیلی نیاز دارم به نوشتن. خیلی تشنه نوشتن شدم.

کم کم شروع می کنم. 

خوشحال می شوم مثل گذشته از نظرات و دیدگاه های دوستان و مخاطبانم آگاه بشوم. منتظر پیام های گرم شما هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 13:32  توسط رشیدی  | 

دیروز تریبون آزاد بیست و سی به مناسبت سالگرد ۳ تیر که همان رای به اقای احمدی نژاد استُ از مردم در مورد عملکرد دولت نظر می خواست.

کسانی که کنار من تلویزون می دیدند. می گفتند ببین همه مردم او را قبول دارند همه دارند کارهایش را تایید می کنند. او دور دوم هم رای می آورد.

این گزارش و این برداشت و نتیجه گیری چقدر می تواند با واقعیت منطبق باشد؟!

حیف که مردم عادی مطالعات رسانه. جامعه شناسی و .. نخوانده اند تا بدانند که رسانه ها خواه ناخواه در خدمت قدرت هستند. و کاش می دانستند دروغ رسانه ای چگونه است. و کاش می دانستند که با پخش بخشی از واقعیت . آن بخش را که خود می خواهند. نتیجه ای می گیردند که خود می خواهند و به این طریق به چند هدف می رسند:

 چاپلوسی از دولت .

تبلیغات برای دولت.

چون همه دولت را تایید می کنند پس اگر تو هم مخالفی احتمالا اشتباه می کنی.

اگر تو مخالفی در اقلیتی پس ساکت باش و تلاشی نکن چون فایده ای ندارد.

و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 9:58  توسط رشیدی  | 

سرگذشت ذهنی خودم/ دانشجوی علوم اجتماعی/

       انسانی به دنبال اصلاح جامعه، نه اصلاح اطراف خود، نه بهتر کردن زندگی خود، فقط خود، ولی چون فکر می کرد و با تمام وجود لمس کرد که همه زندگی او به جامعه بستگی دارد و تا آن درست نشود نمی شود بهتر زندگی کرد. پس علوم اجتماعی یا جامعه شناسی را برگزید. در مقابل روانشناسی ، فلسفه یا الهیات یا ..

          داشت ریاضی می خواند در دبیرستان های تهران ، چه درسهای مسخره ای، یکی از یکی بی کاربردتر، یک سری فرمول و لغات و اصطلاحاتی که حتی یک بار در زندگی معمولی به آن برخورد نمی کردی و نیاز به استفاده نداشتی و به درد هیچ کجای زندگی من نمی خورد. فقط تا اول یا دوم دبیرستان بد نبود، و حداقل به رشد ذهن کمک می کرد. البته گاهی اوقات معلومات قابل استفاده ای هم بود، مثلا در زیست یا شیمی و بعد از دوم دبیرستان واقعا تخصصی و برای زندگی معمولی بلا استفاده بود.

          مشکلات این درسها و مشکلات دیگر همچون بی هدفی، بی تفریحی، بی همزبانی و .. فشار بسیاری بر این انسان می آورد، نوجوان و جوانی سردرگم، در این همه مسایل نمی خواهم چندان مشکلات و فشارهای مختلف روحی و ذهنی و را بیان کنم زیرا این رشته سر دراز دارد. و در بحثی مجزا و مفصل به آن پرداخت. به داستان ذهنم برمی گردم، با آن همه ذهنیات و افکار و ایده های جور واجور غربی، سنتی، ایرانی، مذهبی، مدرن و گاهی پست مدرن، چه شلم شوروایی، آش شله قلمکار هم از این آش ذهنی من مخلوط و محلول ساده تری بود. با اینحال که من از ابتدا ذهنم، منظم و طبقه بندی شده و با خط کشی های ریاضی پرورش یافته بود. ولی نمی شد. درسها و یا یک موضوع تا حدی منظم بود ولی هنگام ترکیب سخت می شد.(شاید هم مشکل از همین ذهن دوست دار نظم من بود، که می خواست همه چیز را به هم وصل کند و برای هر چیز یک جای مناسب در ترکیب پیدا کند) ترکیب آموزه های مدرن دبیرستان با افکار و ایده ها و روشهای سنتی جاری در جامعه و با آموزه های مذهبی و ...  خلاصه یک جاهایی به پوچی می رسیدم، یه وقتایی هم آرزوی مرگ می کردم، شاید اون دنیا بهتر باشه..، آخه از نظر ذهنی و جسمی فشار و مشکلات زیاد و لاینحل می نمود. ولی بلاخره زندگی کردیم پس حداقل باید مبارزه می کردم، چون از طرفی هم عادت نکرده بودم بشینم و نظاره کنم که چه می شود و چندان از این حرف خوشم نمی آمد که هر پیش آید نکوست یا چیزهایی شبیه به آن، فکر کنم تاثیر آموزه ها و تجربه مدرنیته و تا حدی مذهب بر من بود. تو زندگی خود را می سازی، هر کس مسئول است، سرنوشت هر کس به دست خود اوست، در راه اصلاح زندگی خود و جامعه خود بکوشید و.. .

     خلاصه دست بر قضا، زدیم و رشته علوم اجتماعی گرایش پژوهش گری قبول شدیم، پیش خودم گفتم دیگه اِندِشه، علوم اجتماعی آن هم گرایش تحقیق و پژوهش، بهترین بود، البته انتخاب اول من هم بود، فقط بدیش این بود که در دانشگاه آزاد بود، البته در تهران، ولی بعدها فهمیدم که خیلی هم فرق نداره و در برخی جنبه ها بهتر هم هست دانشگاه آزاد، مثلا استادا کمتر ادعا دارن و دانشجو آزادی بیشتری داره. البته سر جمع فکر کنم سراسری بهتر باشه. ولی به هر حال سرنوشت من این طوری رقم خورد. البته سراسری رشته ریاضی امتحان دادم و نوبت دوم، علوم قرآن، قبول شدم و نرفتم. شاید می رفتم بهتر بود. جزء انتخاب های آخریم بود. اولیاش همش کامپیوتر و یه چیزایی شبیه به اون بود. آخه به نرم افزار و برنامه نویسی علاقه خاصی داشتم، عاشق الگوریتم بودم. ولی نشد.

        جایی خوندم که انسانهایی که فکر می کنند خودشان مشکل دارند می روند روانشناسی، آنهایی که فکر می کنند ذهنشان مشکل داره می روند فلسفه و آنهایی که فکر می کنند جامعه مشکل داره می روند جامعه شناسی می خوانند، نمی دونم چه قدر درست است این حرف ولی یه چیزایی داره می گه.

ادامه دارد..

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 17:52  توسط رشیدی  | 

ديروز چگونه گذشت

ديروز روز تولد دختر پيامبر اسلام كه درود و سلام بر او باد بود. روز مادر و روز زن.

من چند ساعتي به وبلاگم ور رفتم و كمي تغييرات در آن به وجود آوردم. و چندتا سايت و وبلاگ قالب ساز را مرور كردم. ولي قالب مورد نظر و پسند خود را پيدا نكردم. اگه شما يه قالب زيبا و حرفه اي سراغ داريد خبر كنيد. قالب خودم زيبايي مورد نظرم را تا حدي تامين مي كنه ولي ساده ست. مثلا قالب وبلاگ "خداي من" تقريبا حرفه اي است، و امكانات و قسمتهاي مختلفي دارد. مثلا در لينك.  اگه كسي مي تونه كمك كنه در اين مورد.

شب، بعد از شام، به سراغ تلويزيون رفتم و طبق معمول يكشنبه ها، برنامه سينما ماوراء و فيلم هاي معنا گرا و معمولا زيبا. فيلم "گاهي به آسمان نگاه كن " به كارگرداني كمال تبريزي. لذت بردم و براتون در مورد آن خواهم نوشت. مي شود كتابي در مورد آن نوشت. شايد بعدها بنويسم. بعد نقد فيلم با حضور كارگردان و نويسنده. نشد نقد را كامل ببينم چون رفتيم منزل مادر و كيكي كه خريده بودند خورديم. آنجا داشتند برنامه كوله پشتي را مي ديدند. مهمان آن برنامه، زني تازه مسلمان از كشور آمريكا بود. واقعا انسان عجيبي بود. دين و قرآن را، با تمام وجودش گرفته بود.  انساني كه با قرآن حرف مي زد و اشك مي ريخت، مي خنديد.. در دنيايي ديگر زندگي مي كرد. دنيايي كه ما در اين هياهوها از آن دور شده بوديم. گاهي به آسمان نگاه كن. جالب بود هر دو به هم مربوط بود فيلمي كه ديدم و برنامه اي كه گفتم. انسان گاهي اينگونه به وجد مي آيد. او مي گفت من در دنياي مدرن و مرفه آمريكايي زندگي مي كردم و از وسايل "مارك دار" استفاده مي كردم و اصلا اسلام را نمي شناختم و اصلا با آن تماسي نداشتم و در زندگي من هيچ نماد و نشانه اي از آن نبود. ولي آمد و من اينگونه شدم. الآن چندين فرشته مارك دار مرا همراهي مي كند و مرا ياري مي كند در اين راه. من با تمام وجود آنها را احساس مي كنم.(اینم یک لینک در بازتاب)

و بعد سريال نرگس، سريالي كه براي اولين بار دوست پسر و دوست دختر و ارتباط آنها را در تلويزيون نشان مي داد!!!!

بعد يك مقاله در مورد گفتمان  و به ويژه ازنگاه فوكو از دكتر تاجيك خواندم كه برايتان از آن بيشتر خواهم نوشت.

خوابيدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:51  توسط رشیدی  |